عقل و تجربه نشان داده که تیمی موفق است که علاوه بر داشتن برنامههای از پیش کار شده، در وقت عمل نیز "دست به کار" شود، یعنی "پا به توپ" شود و آن برنامهها را عمل کند.
توپ، کسب و کار فوتبال است. اگر توپی نباشد که به دنبال آن دوید، فوتبال پدید نمیآید. بنابر این اصل واضح، اگر تیمی پدید بیاید و مربی نیز داشته باشد و همه هماهنگ هم باشند، اما توپی موجود نباشد، معنا و ارزشی وجود نخواهد داشت. حتی اگر توپی نیز وجود داشته باشد، اما بهکار گرفته نشود، پاس داده نشود، به حرکت درنیاید و فقط زیر آن زده شود، بازهم حقیقتا تیم، تیم نخواهد بود و نتیجه نخواهد گرفت. آیا صرف برنامه داشتن، اما به دنبال توپ نرفتن میتواند معجزه کند؟

سازمانها نیز کسب و کار خاص خود را دارند. توپ یک سازمان که باید به دنبال آن بدود، یا تولید خودرو است یا لاستیک یا نفت یا شیشه یا فولاد یا لوازم خانگی یا بیمه یا بانکداری یا هتلداری یا هرگونه خدمترسانی دیگر.

اگر سازمانی رهبر و کارکنانی دانا داشته باشد که چشمانداز خوبی برای حرکت تصویر کردهاند و برنامههای راهبردی بسیار عالی در اختیار دارند، اما در میدان رقابت، عمل نمیکنند، چیزی از خود نشان نمیدهند، مصمم و درگیر نیستند، هر کس در برج عاج خود نشسته و دیگران را نصیحت یا سرزنش میکند، همه میگویند فلان کار باید انجام شود و فعل خواستن و حرکت و عمل و اقدام صرف نمیشود، چه توقعی میتوان داشت؟ فراموش نکنیم عمل راهبردی مهمتر از داشتن برنامه راهبردی است.