|
مدیریت منابع انسانی Babak Sepasmoqadam`s Blog About Human Resource Management Profession
| ||||
|
یكی از مدیران آمریكایی كه مدتی برای یك دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعریف كرده است كه: روزی از خیابانی كه چند ماشین در دو طرف آن پارك شده بود می گذشتم. رفتار جوانكی نظرم را جلب كرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز كردن یك ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی كه این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می كوشد مرا مجذوب كرده بود. مرد جوان پس از تمیز كردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. رفتار وی گیجم كرد.
به او نزدیك شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را كه تمیز كردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من كارگر كارخانه ای هستم كه آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را كه ما ساخته ایم كثیف و نامرتب جلوه كند. [ 2009/11/10 ] [ 16:9 ] [ بابک سپاس مقدم ]
مایكل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسیر همیشگی شروع به كار كرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یك مرد با هیكل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد. او در حالی كه به مایكل زل زده بود گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایكل كه تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیكلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد... این اتفاق كه به كابوسی برای مایكل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایكل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل كند و باید با او برخورد می كرد. اما چطوری از پس آن هیكل بر می آمد؟ بنابراین در چند كلاس بدنسازی، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پایان تابستان، مایكل به اندازه كافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا كرده بود. بنابراین روز بعدی كه مرد هیكلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیكل پولی نمی ده!» مایكل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟» مرد هیكلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیكل كارت استفاده رایگان داره.» نتیجه: [ 2009/11/10 ] [ 16:7 ] [ بابک سپاس مقدم ]
یك كارگر ژاپنی در پاسخ به "چه انگیزه ای باعث شده است كه وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به كارخانه بدهد؟" جواب داد: این كار به من این احساس را می دهد كه شخص مفیدی هستم، نه موجودی كه جز انجام یك سلسله كارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد. روزانه صدها نفر، این وب سایت را می بینند، مطالب آنرا می خوانند و یا دانلود می کنند؛ اما فکر می کنید چرا از این عده، تنها چند نفر وقت گذاشته و نظر می دهند؟
[ 2009/11/10 ] [ 16:4 ] [ بابک سپاس مقدم ]
روزی مدیر یكی از شركتهای بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در كنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می كنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به كارمندان خود حقوق می دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.» [ 2009/11/10 ] [ 16:1 ] [ بابک سپاس مقدم ]
او حرفهایش را با یك مثال خوب و واقعی، ملموستر میكند: صبح یك روز تعطیل در نیویورك سوار اتوبوس شدم. تقریباً یك سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سكوتی دلپذیر برقرار بود تا اینكه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر كرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میكردند. یكی از بچهها با صدای بلند گریه میكرد و یكی دیگر روزنامه را از دست این و آن میكشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها كه دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افكار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازكردم كه: «آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد كه انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، كمی خودش را روی صندلی جابجا كرد و گفت: «بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم كه همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم كه خودم باید چه كار كنم و ... و بغضش تركید و اشكش سرازیر شد.» استفان كاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد: «صادقانه بگویید آیا اكنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد كه نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟» و خودش ادامه میدهد كه: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم. آیا كمكی از دست من ساخته است؟ و...» اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم كه این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم كه هر كمكی از دستم ساخته است انجام بدهم.
[ 2009/11/10 ] [ 15:59 ] [ بابک سپاس مقدم ]
|
||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||